|
مولا
جان وقتی که تو باشی همه چیز هست و همه ی
سختی ها آسان می شود و اگر تو نباشی هیچ چیز نیست و خوبی، عشق، ایمان،
شجاعت، وفا و ... معنا پیدا نمی کند و هرآسانی سخت می شود. وای چه می گویم
مگر می شود تو نباشی؟ نه تو همیشه هستی. مگر می شود خوبی نباشد؟ خوبی همیشه
هست. مگر می شود نشانه ی خدا نباشد؟ نشانه ی خدا همیشه و همه جا هست. حسین
جان تو چراغ هدایت و سفینه ی نجاتی. مگر می شود جهان باشد اما چراغ هدایت و
سفینه ی نجات نباشد. مائیم که خودمان را گم می کنیم و در اعماق تاریکی ها
سقوط می کنیم و در حالی که هیچ چیز را نمی بینیم فکر می کنیم تو نیستی در
صورتی که تو نوری. تو روشنایی هستی. تو هدایتگر به سوی قلّه های سعادت و
نیکبختی هستی و اگر هدایت را می خواهیم باید تو را جستوجو کنیم. تو را
بیابیم. تو را الگو قرار دهیم. تو امام و پیشوایمان باشی و ایمان بیاوریم
که ولایت تو خیر دنیا و آخرت را برایمان به ارمغان می آورد. پس اگر ما بوی
عطر یار را استشمام نکنیم خود گناه کاریم و چه خوب است وقتی که خودمان را
در مسیر بوی عطر خوش تو قرار می دهیم و روح و جانمان را به تو می سپاریم تا
خودمان را پیدا کنیم و همه چیز بشویم. زندگی در با تو بودن معنا پیدا می
کند. خدا را هم باید در تو جستوجو کرد چون تو حجّت حق در روی زمینی و قرآن
ناطقی و استشمام این بوی عطر خوش تو حسین جان تولدی دیگر است که حیات واقعی
را به ما عطا می کند. خدایا این بوی
عطر خوش یار (ولایت) را لحظه ای از ما
جدا نکن. ................ آمین
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت خانه ات آباد کاین ویرانه بوی گل گرفت از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت ازشمیم شعر شور انگیز آتش عاشقان ساقی و ساغر می و میخانه بوی گل گرفت (شعر از علی آذرشاهی) |
|
|
+ نوشته شده در 87/03/23 12:16 PM توسط فاطمه |
سخن از برپاكنندگان حادثه اي بي مانند، واقعه اي عظيم، اتفاقي عبرت آموز و حقيقتي بي شبه و مثل است، كه براي تمام انسانها، در همه ادوار حيات و زندگي، منبعي سرشار از پند و موعظه و نصيحت و درس است.
+ نوشته شده در 87/03/05 6:50 PM توسط فاطمه |
کليات شمس تبريزي: غزل 230 + نوشته شده در 87/02/27 12:4 PM توسط فاطمه |
حسین (ع) ای فرزند رسول خدا صبح عاشورا چگونه سپاهت را آرایش دادی و با نگاهت چه در جان آنها ریختی که این گونه فدایی توگشتند؟ حسین (ع) ای دردانه علی (ع) با زمین کربلا چگونه سخن گفتی آنگاه که سخن پدر بزرگوارت را به یادآوردی که وقتی به این سرزمین رسید فرمود : اینجا جایی است که عاشقان بر خاک می افتند. حسین (ع) ای یوسف زهرا (س) چه حالی داشتی وقتی با شقی ترین مردم تاریخ این نا مردمان مردم سخن می گفتی تا آنها را از گمراهی نجات دهی و از ظلمت و تاریکی به نوروروشنایی هدایت کنی همانهایی که امام خویش را دعوت کرده بودند تا از ظلم وستم نجاتشان دهد و اکنون به جنگ او آمده بودند و هنوز این عزیزترین بنده ی خدا فکر نجات آنها بود نه فکر رهایی خود 0 حسین ای عزیز زینب ( خواهری که شرطش در انتخاب همسر این بود که هرگز از برادرش حسین جدا نشود ) در لحظه ی جدایی بین تو و خواهرت چه بر تو گذشت و آنگاه که درلحظه های شهادت از طرف دشمن نسبت به حرم خود احساس خطر کردی با آن ذلیل مردمان چه گفتی ؟حسین (ع) ای محبوب خدا در روی زمین لحظه لحظه ی عاشورا بر تو چه گذشت و چگونه بود که با هر مصیبت و از دست دادن عزیزی سیمایت بر افروخته می شد و شادی در چهره ات نمایان آیا نه این بود که هر چه به ظهر عاشورا نزدیک می شدی انگار به معشوق خود نزدیک می شدی وآهنگ خوش این کلام خداوند را با تمام وجودت احساس می کردی که « یا اَیَتُهَاَ النَفسُ المُطمَئِنَه اِرجِعی اِلی رَبِک راضیَةً مَرضیَة فَادخُلی في عِبادي وَادخُلي جَنَتي » حسین (ع) ای سرور آزادگان آیا تاریخ را درس آزادگی می آموختی و نسخه ی نجات و رهایی انسان ها را می نوشتی ؟ حسین ای سفینه ی نجات و چراغ هدایت اگر نوح کشتی نجاتی ساخت برای مردم زمان خود توکشتی نجاتی ساختی برای تمام مردم طول تاریخ و ای حسین (ع) نام تو رمز بقای ما و رمز حیات ما بود و مگر نه این است که « اَلا بِذِکرِ الله تَطمَئِنَّ القُلوب » و مگر حسین جان نام تو یکی از زیباترین ذکر های خداوند نیست پس خدایا ما را با محبت اهل بیت زنده بدار و با محبت اهل بیت بمیران . + نوشته شده در 87/02/02 9:6 PM توسط فاطمه |
+ نوشته شده در 86/12/27 6:48 AM توسط فاطمه |
عشق در شب عاشورا در شب عاشورا عشق مهمان امام حسین(ع) می شود. در بزم سلحشوران، سفره ای گسترده از نوری می بیند که صورت دلدار، بی پرده در آن می درخشد و در آن بزم عارفانه، صدا و سوز و ساز، آهنگ نماز امام حسین(ع) بود. تکبیر امام با قیام عرشیان همراه بود و ساکنان عالم ملکوت مفتون ذکر و مناجات ولی اعظم خدا بودند. شب خیره خیره نگاهش را بر ناله ی آنان دوخته بود. هر جوان این قافله، در گوشه ای تنها و دست از هستی و جان شسته، به ذکر یارب یارب مشغول است، دیده ی هر یک از اشک شوق تر، و دل در ترنم وصال دلبر بود و نغمه ی دل انگیز قرآن با آه هریک، دم ساز شده بود. در این فضای معنوی و عرفانی، عشق، نزد مولایش رسید و زانوی ادب بر زمین کوبید، تا شرح حال او را بنویسد. امام حسین(ع) به عشق فرمود: برای فردا خود را آماده کن و برای نگارش حماسه ی من در دفتر روزگار، نزد آموزگار عشق زینب کبری(ع) برو، زیرا اوست که فنون عاشقی را انشا و خون نامه را برای شهیدان امضا می نماید و راه بعد از شهادت را در اسارت او طی نما و ناله ی او را نوای نی کن. عشق آن شب گشته مهمـان حسـین شاهد بــزم شــهــیـــدان حســیــن سفــــره ای از نــــور را گســـترده دیـــد صـورت دلــدار را بــی پــــرده دیـــــد شد حسین با شــور و آهنــــگ نمــــاز اندر آن پـرده مـــدار ســــوز و ســــاز نغمه ی تکبــــیر چون بر گفــــت امــــام عرشیان انـــدر پـــــس او از قیــــــام در جماعـــــت ســــاکنان نُــه فلــــــــک سینه کوبان آمدنـد خیـــــل ملـــــک اهل جنّت گشــــته انــــــد مفتـــــون او تشــــــنه ی ذکـــر لـــب میگــــون او چشمِ شب بر ناله ی او خیـــــره شــــد ابر غم بر آسمان ها چیــــره شـــــد هر جوان در گوشه ای تنـــها نشســـت جملگی از شوق فردا مست مست ذکر یـــــارب یـــــارب و حـــــــال و دعــــا کـــــربـــــلا را کـــــرد مـعــــراج خـــدا نغمه ی قــــــرآن طنــــین انــــداز شــــد هر کسی با آه خود دمـــساز شــــد اشک شادی دیده را تر کرده بــــــــــــود جان هریک میل دلبـــر کـــرده بــــود عشق آمــد با حسیــــن شـــد روبـــــرو تا نویسد شرح حالـش مـو بــه مــو گفت:خیز ای عشق خوش سودای من شو مــهیّــــا از پـــی فــــردای مـــن شور مـــــا و حـــال امشـــــب را ببیــــن در میان خیــمه زینــــــب را ببـــــین او فنــــــون عاشقــــــــی انشــــا کــــند بهر مـا خون نامــــه را امضــــا کنـــد راه ما را هـــــــمـــــراه او طـــی نــــمـــــا نــــالــــه ی او را نــــوای نـــی نــــما
+ نوشته شده در 86/12/09 8:6 AM توسط فاطمه |
احضار عشق وقتی کاروان به سرزمین کربلا وارد شد، امام حسین(ع)، عشق را احضارکرد وفرمود: از این لحظه باید کاملآ هوشیار باشی؛ صحنه هایی را مشاهده می کنی که بر حیرت تو خواهد افزود؛ هرگز بی صبری مکن و دم از گفت و شنود فرودار؛ من خود، رازهای عاشقانه را به تو خواهم نمود. کِشت امید من، فردا در کربلا حاصل می دهد و راز مستی در خون سرخ من تجلی می کند. امشب که شب عاشورا است، محفل شادی و سرور در خیمه ها برپاست، می توانی مهمان ما باشی و شاهد بزم سرور. کاروان صحــــرا به صحـــرا می گذشت ازمیان دره ها و کـــــــوه و دشــــت تا رسیدی-م ســــرزمــیــــــن کـــربـــــلا کرد حسین احضـــار یکبــــاره مــــرا گفت : ازاین لحظه بسی هشیـار باش امشب و فردا مـرا غمــخــــوار بــاش هر چه بـیــنــی فــارغ از عـقــل و نـظــر دست حیرت را مزن بـــرفرق ســـــر چون درخشـــد کــوکــب اقــبـــال مــــن تو بـــیــــا آســـوده در دنـبـــال مـــن راز مـستـی مـی کنــد در مـن ظـهــــور می نگر در خون من شهلای شــور کــربــلا فــــــردا مـــــــرا دل مـی دهـــــد کشت امید من حاصـل مــی دهــد دم فرو بنــد و مـکـــن گفـــت و شــنـــود من تو را خود رازها خواهــم نمــود
امشب عاشــــورا شـــب شـــور و نشــــور شاهد ما بـــاش در بــــــزم ســـــرور + نوشته شده در 86/12/05 8:24 AM توسط فاطمه |
وداع با کعبه کعبه در محضر مولایش در اوج شادمانی و سرور بود که ناگهان امام حسین(ع) قصد رفتن نمود و اعمال حج را بنا بر عمره نمود. کعبه که از فراق مولایش بیقراری می کرد، فریاد برآورد و از این وداع، گریه و شیون نمود؛ وقتی حج عمره ی مولا را دید، شراب اشک را در خمره کرد. عشق چون نظاره گر این وفاق و فراق بود، در حیرت فرو رفت. ناگهان شنید که از همه ی اجزای عالم، این نکته عنوان می شود: « بی ولایت کعبه ویران می شود ». عشق در حالی که از فغان و گریه ی کعبه، در فراق مولایش به شدّت متأثر بود، در حیرت این راز، بیشتر متحول گردید، تا سرانجام، گوشه ای از راز ولایت بر او آشکار شد و با خود گفت: عجب درس جالبی از کعبه آموختم؛ اگر چه در فغان او سوختم. اما چون صبوری بین او و مولایش میثاق بود، از هر گونه اظهارنظری خودداری می کرد. ناگهانی قصد رفتــن کـــرده بـــود کعبه از این قصد شیـون کـــرده بــود تا حسین حج را بنا بر عمره کـرد کعبه اشک خویش را در خمره کــرد عشق گفت یا للعجـب از اـین وفـاق وصف هجران می کند با این فــــراق حیرتی بر حیرتم افـزوده اســــــت سرّ مکنون را به من بنموده اســـــت دم به دم این نکته عنوان مــی شود بی ولایت کعبه ویـــران مـــی شـــود قبلـه ی توحـــیـــد می افــــتد زپــــا گر حسین نَبوَد مــــر او را پیــــــشوا گر چه از افغـان کعبــه ســـوختـــم لیک، درس جــالـــبــی آمـــوخــــتـــم چون صبوری بین ما میثـــاق شــد صبر کردم گر چه طاقت طاق شــــد
+ نوشته شده در 86/12/05 7:23 AM توسط فاطمه |
عشق در کعبه عشق با قافله همراه می شود؛ قافله ای که به سوی کعبه در راه است. وقتی به شهر مکّه رسیدند، کعبه، به امام حسین(ع) سلام و خوش آمد گفت و آنگاه با زبان حال عرضه داشت: ای مولای من! تا چهره نمایان کردی، درد مرا درمان کردی زیرا از زمانی که مرا به عنوان خانه ی خدا ساختند، روح مرا با ولایت تافتند، اینک از نور تو روشن و از باغ تو گلشنم، تو اینک ای مولایم! نه تنها مهمان، بلکه جان من هستی. عشق با حیرتی فوق العاده شاهد این صحنه هاست، ناگهان دید کعبه به دور امام حسین(ع) طواف می کند و چون گلیمی به زیر پایش فرش می شود و در همان حال که گلیم ولایت است، نگین عرش می شود، از چنین ملاقاتی هم امام حسین(ع) مسرور و هم کعبه غرق نور و شور بود: سوی مکـه کــاروان در راه شــد عشق هم به قافله همـــراه شــــد آمــــدنـد تـــا شهــــر مکه بیقــرار همچـــو بلبــــل در پی بـــاغ بهــــار تا حسین را دید کعبه گفت ســـلام آمدی خوش جانب بیــــت الحــــرام چهره بر مـن چـون نمایــــان کرده ای دردها را جملـــه درمــان کــــرده ای چون مرا عنــوان شـــده بیـــت خـــدا بــــا ولایـــــت تـــافتـنـــــد روح مــــرا چون تو نورم می دهی روشن شوم لب گشایی غنچه در گلشن شـوم آمدی خوش آمدی مهمـــان مـــن نیست مهمان آنکه باشد جان مـن عشق چون آن صحنه ی زیبـا بدیـــد ناگهان در حیرتــش شـد نـاپـــدیـــد همچو سیمرغـی درون کـــوه قــــاف دید کعبــه بر حسیـــن دارد طــــواف با حسین کعبه نگیــــن عرش شـــد چون گلیمی زیر پایش فــرش شــد کـــرد او را احتــــرام بــــی شـــمــــار گفت بودم از فراقـــــت بـــــی قـــرار از چنین وصلی حسین مسرور بــود کعبه هم در محضرش پر شور بـــود
+ نوشته شده در 86/12/03 7:42 AM توسط فاطمه |
عشق و ماجرای همراهی با مولا حسین(ع) عشق بی درنگ اظهار داشت: ای مولای من! با تو همراهی کنم در هر راهی که تو پای بنهی. امام حسین(ع) او را به همراهی پذیرفت، و عشق در محضر او منظر حوادث اسرارآموز بود، تا این که در صبحگاهی مشاهده کرد، مولایش در رأس کاروانی کوچک به گونه ای آرام از شهر مدینه خارج شد؛ کاروانی مظلوم و بیقرار که از جفای روزگار شکوه داشت. افراد این کاروان را تعدادی از جوانان مصمّم و شجاع و مادران و کودکان کوچک و بزرگ تشکیل می دادند. در این جا عشق به نزد امام حسین(ع) رفت و سوال نمود: مقصود کجاست؟ پاسخ شنید، سرزمین نینوا. دوباره عشق پرسید: همان جایی که دشت خونین بلاست؟ فرمود: آری. عشق تکرار کرد: هر که آن جا رفت، سَر می دهد. مولا فرمود: ولی سَر به دلبر می دهد. باز عشق سوال کرد: آیا قصد مولا جانبازی است؟ فرمود: آری، اگر عشق غیر از این باشد، بازی است. عشق پرسید: اگر قصد مولا جانبازی است، چرا زنان و کودکان را با خود می برد؟ فرمود: عشق آن است که راز این کار را در آخر ببیند. عشق در اینجا به التماس آمد و گفت: این پاسخ ها برایم حیرت آمور است و بسیار سوال و معما برایم پیش آمده است. مولا(ع) فرمود: سوال کردن در این همسفری، عین ملال است و عاقبت کار تو را خراب می کند. عشق باید با صبوری، خو کند. اگر از صبر و طاقت بهره ای نداری، بهتر آن که با ما همسفر نشوی. عشق بی درنگ با عذر خواهی تمام گفت: از سوال کردن، توبه نمودم، زیرا آفت عشق همین قیل و قال و سوال است؛ اینک تسلیم اوامر تو هستم و صبوری را نصب العین قرار می دهم. عشق گفتا با تـو همراهـی کنـــم اندر این ره هر چه فرمایی کنم با صـــــداقت مـــی شوم همراه تــو اوج گیـــــرم عاقبـــــت در راه تـــو عشق ناگه در سحرگاهی خمـوش دیـد آمـــد کـاروانــــــی در خــــروش از مدینه شــــد بــرون مظــــلــوم وار شِـــکــــوه دارد از جــفـای روزگــــار کودکانـــــی چند دیـد بــــا مــــادران همــــــراه این قافله گشتـــــه روان چند جوانی را مصــــمّم دیــــده بــود با حسین همراه و همدم دیـده بود گفتم: آنگه یا حسین! مقصد کجاست؟ گفت: مقصد، سرزمیــــن نینواســـت گفتم: آن جا دشت خونین بلاست؟ گفت: آری، درد مـــا را ایـــن دواســت گفتم: آن جا هر که رفت سَر میدهد؟ گفت: آری سَر به دلبـــر مـــــی دهــد گفتم: آیا قصد تو جانبــازی اســت؟ گفت: آری، عشق جز این بازی است گفتم: از چه این زنان با خود بـری؟ گفت: رازش را در آخــــر بـــنــگــــــــری گفتم: اینک هست من را چند ســوال گفت: سوال این جـا بُــوَد ایــــن مــلال عشق را فرمود مـولا ایــن شــتــاب مــی کنــد فرجام کــــارت را خــراب عشـــق بایــد بــا صبــــوری خو کنـــد نیست غیــر از صبـــــر او را مستنـــــد گر تویی از صبر و طاقت بــی نصیــــــب پـــا به راه مـــا مَنِـــــه ای نا شـکیـــب عشق گفتا توبــــه کــــردم از ســـــــوال آفت عشق است این جا قیــل و قـــال پــا نهــــــم در راه تـــــو بــــی گفتگــــو در اطـــــاعـــــت از تــــو یــابــــم آبـــــرو + نوشته شده در 86/12/03 7:29 AM توسط فاطمه |
|